چند ماهی هستش که یکم زیادی سرم شلوغ شده.
از یک طرف کارهای روزانه و اداری و از طرف دیگه مطالعات و کارهای شخصی خودم.
زمان خیلی سریع می گذره! گذر سریع زمان داره اذیتم میکنه ولی خوب چه میشه کرد؟!
کم کم دارم عادت میکنم.
ادامه مطلب ...
چند ماهی هستش که یکم زیادی سرم شلوغ شده.
از یک طرف کارهای روزانه و اداری و از طرف دیگه مطالعات و کارهای شخصی خودم.
زمان خیلی سریع می گذره! گذر سریع زمان داره اذیتم میکنه ولی خوب چه میشه کرد؟!
کم کم دارم عادت میکنم.
به علت یک ریسک احمقانه!
گوشیم سوخت! پس تا اطلاع ثانوی (تعمیر و یا انتظار برای دریافت حقوق و خرید گوشی جدید)، مشترک مورد نظر خاموش میباشد.

حالا بعضی آدما که 5 شنبه و جمعه ها گوشیشون رو خاموش میکنن و دیگه نمیشه پیداشون کرد و از دست روزگار اونها به تو میگن فراری! بعد مطلب میدن در مورد اعتماد که:
"
آآآآآآآآآآآی فلانی جواب تلفن نمیده!! من انتظار دارم جوابم رو بده! من باید اعتماد کنم!
"
(چه ربطی داشت به اصل موضوع؟؟!)
بالاخره پس از تحقیق های فراوان به این نتیجه رسیدم که برای خرید گوشی مورد نظرم بیش از یک میلیون پول نقد احتیاج دارم و فعلا از خیر خرید گوشی جدید گذشتم.
خودم دست به کار شدم و گوشیم رو تعمیر کردم و البته با فریمور جدید (آندروید) که مدتهاست چشم رو گرفته. (در زمینه نصب فریمورهای مختلف گوشیم به خودکایی رسیدم)



ما چقدر به خدا اعتماد داریم؟
همه به خدا اعتقاد داریم؛ اما اعتماد؟؟؟!!!!!!!!
اگه به خدا اعتقاد داریم وقتی میگه از شما حرکت از من برکت چرا اعتماد نمی کنیم؟
چرا رئیس جمهور به جلسه رای اعتماد نیکزاد نرفت؟
چرا ..... از اعتماد رهبری و مردم سوء استفاده کرد؟
چرا روزنامه اعتماد بعضی وقتها چاپ نمی شود؟
اعتماد به نفس چیه؟!
اعتماد؟! از کجا و تا به کجا؟
من اینم که هستم، خوب دقت کن! همینم که هستم.
حالا یکم فکر کن . . . . . . . . . .
اعتماد داری؟! بسم ا....
اعتماد نداری؟ شما رو به خیر و ما رو به سلامت.
رفاقت پا بر جا، همکاری تموم!
چند وقت پیش گوشیم زنگ خورد! (آخه گوشی من هفته ای یکی 2 بار بیشتر زنگ نمیخوره)، عموم بود، گفت من جلو در خونتون هستم، بیا بریم بیرون یه چرخی بزنیم.
منم طبق معمول آماده شدنم یه 40 دقیقه ای طول کشید، خلاصه آماده شدم و رفتم پایین. به محض باز کردن در ورودی به یه صحنه جالب روبرو شدم. سعید که از دوست های عموم بود از سر صحنه فیلم برداری با همون گریم و لباس ها اومده بود.
این اولین آشنایی من با سعید بود، کلی جا خوردم، فکرش رو نمیکردم یه روز با این سر و وضع بیاد و با هم بریم بیرون. یه چند ساعتی با هم بودیم. هر جا میرفتیم همه مردم یه جوری نگامون میکردن انگار تاحالا آدم ندیدن! (حق هم داشتن بنده خداها).
خیلی سخته که وقتی یک جا میری همه 4 چشمی بهت نگاه کنن.
عکس ها خودش نمایانگر وضعیت ما هستش!
این روزها تو بد موقعیتی قرار داشتم، باید تصمیم مهمی می گرفتم، تصمیمی که جای هیچ اشتباهی نداشت. با خیلیها مشورت کردم، کسانی که در اینگونه مواقع تصمیم های درستی گرفتند و الان موفق هستند.با اینکه ریاضیم از همون اول زیاد خوب نبود ولی سعی کردم یه دو دو تا چهارتای حسابی با خودم بکنم.
خلاصه اینکه نتیجه گرفتم فعلا حرکتی نکنم تا بعد.
فکر کنم اینجوری یکم بهتر هم هستش. چندتا پروژه دستم هست که یکیش کاملا شخصیه و چند ماهی میشه که دارم روش کار میکنم، یکم فکرم آزاد میشه تا بتونم کارهای ناتموم را به اتمام برسونم.
بدجوری تمرکزم رو تو این چند هفته از دست داده بودم، رو یک مضوع نمیتونستم بیشتر از چند دقیقه تمرکز کنم که این باعث شده بود خیلی از کارهام عقب بیفتم که خدا رو شکر داره کم کم بهتر میشه. فقط نمیدونم چرا نمیتونم یک جا بند بشم، همش در حرکتم، هنوز تا میرسم خونه، بعد از چند دقیقه بی هدف میزنم بیرون. بارها شده چند ساعتی تو کوچه پس کوچه ها گم شدم. (واقعاً گم شدم و به کمک GPS گوشیم تونستم برگردم خونه!)
خدایا خودت کمکم کن
به نام خدا
جا داره به عنوان اولین مطلبم یک تشکر کنم از دوستان عزیزم در پرشین بلاگ، این وبلاگ (ali.persianblog.ir) چند سالی بود غیر فعال بود که دوستان لطف کردند و این آدرس را آزاد نمودند تا بنده بتونم از اون بهره مند شوم.